I Here For U & 4 Ever Afther

دلیل گوگل برای خرید یاهو

نویسنده : احمد شاکری | تاریخ : 09:41 بعد از ظهر - 1390/08/13

۸ دلیل گوگل برای خرید یاهو

۱- گوگل مایل است ۷۰۰ میلیون بازدید کننده ماهانه یاهو را نیز به سرویس شبکه اجتماعی خود،گوگل پلاس وارد کند.

۲- این معامله به گوگل کمک می‌کند تا دسترسی بهتر و آسان‌تری به ناشران اصلی و ارزشمند فعلی یاهو نظیر ای.بی.سی‌نیوز داشته باشد.

۳- بخشی از تلاش‌های گوگل برای بالا بردن قیمت این معامله این است که رقبایی چون مایکروسافت را از میدان به در کند.

۴- گوگل قصد دارد میزان درآمد حاصل از تبلیغات کنونی خود را با فروش فضای تبلیغاتی در سایت‌های یاهو افزایش دهد. کسب و کار تبلیغاتی یاهو از جمله تبلیغات گرافیکی، تعاملی و ویدیویی آن سالیانه ۲ میلیارد دلار ارزش دارد. گوگل در کسب و کار جست‌وجوهای اینترنتی حرف اول را می زند، اما در بازار تبلیغات، فیس‌بوک با ۲ میلیارد دلار درآمد خالص در سال جاری، تمامی بازار را در دست خود گرفته است. بعد از فیس‌بوک، یاهو با ۱/۶ میلیارد دلار و گوگل با ۱/۱ میلیارد دلار در رتبه‌های بعدی قرار می‌گیرند.


۵- بخشی از استراتژی گوگل برای این معامله، ورود به بازار علی بابای چین است. در حال حاضر یاهو ۴۳ درصد از بازار علی بابا را در دست دارد که ارزش آن بالغ بر ۱۲ میلیارد دلار است.

۶- گوگل هم اکنون مبلغ ۴۲/۵۶ میلیارد دلار موجودی در خزانه خود دارد. بنابراین، خریداری شرکت یاهو ایده مناسبی برای توزیع سرمایه‌های این شرکت خواهد بود.

۷- گوگل همچنین قصد دارد Flickr یاهو را با گوگل پلاس خود یکپارچه سازد.

۸- این شرکت با انتقال تدریجی فعالیت‌های مربوط به موتور جست‌وجوی گوگل آمریکا به دفاتر خارجی شرکت یاهو، مالیات شرکت آمریکایی خود را کاهش خواهد داد.




دسته بندی : کامپیوتر و دنیای اینترنت و IT ,
 

زندگی از نگاه اسکندرمقدونی

نویسنده : احمد شاکری | تاریخ : 09:32 بعد از ظهر - 1390/08/13


 زندگی از نگاه اسکندرمقدونی . . .


مورخان می‌نویسند: اسکندر روزی به یکی از شهرهای ایران (احتمالا در حوالی خراسان) حمله می‌کند. ولی با کمال تعجب مشاهده می‌کند که دروازه آن شهر باز می‌باشد و با اینکه خبر آمدن او در شهر پیچیده بود مردم بدون هیچ هراسی مشغول زندگی عادی خود بودند.

باعث حیرت اسکندر شد زیرا در هر شهری که سم اسبان لشگر او به گوش می‌رسید عده‌ای از مردم آن شهر از وحشت بیهوش می‌شدند و بقیه به خانه‌ها و دکان‌ها پناه می‌بردند، ولی اینجا زندگی عادی جریان داشت.

اسکندر از فرط عصبانیت شمشیر خود را کشیده و زیر گردن یکی از مردان شهر می‌گذارد و می گوید: من اسکندر هستم. مرد با خونسردی جواب می‌دهد: من هم ابن عباس هستم.

اسکندر با خشم فریاد می‌زند: من اسکندر مقدونی هستم، کسیکه شهرها را به آتش کشیده، چرا از من نمی‌ترسی ؟!

مرد جواب می‌دهد: من فقط از یکی می‌ترسم و او هم خداوند است.

اسکندر به ناچار از مرد می‌پرسد: پادشاه شما کیست؟

مرد می‌گوید: ما پادشاه نداریم.

مرد می‌گوید: ما فقط یک ریش سفید داریم و او در آن طرف شهر زندگی می‌کند.

اسکندر با گروهی از سران لشکر خود به طرف جایی که مرد نشانی داده بود، حرکت می‌کنند در میانه راه با حیرت به چاله‌هایی می‌نگرد که مانند یک قبر در جلوی هر خانه کنده شده بود. لحظاتی بعد به قبرستان می‌رسند، اسکندر با تعجب نگاه می‌کند و می‌بیند روی هر سنگ قبر نوشته شده: ابن عباس یک ساعت زندگی کرد و مرد. ابن علی یک روز زندگی کرد و مرد ابن یوسف ده دقیقه زندگی کرد و مرد! اسکندر برای اولین بار عرق ترس بر بدنش می‌نشیند.
با خود فکر می‌کند این مردم حقیقی‌اند یا اشباح هستند؟ سپس به جایگاه ریش سفیده ده می‌رسد و می‌بیند پیر مردی موی سفید و لاغر اندام در چادری نشسته و عده‌ای به دور او جمع هستند.

اسکندر جلو می‌رود و می‌گوید: تو بزرگ و ریش سفید این مردمی؟

پیر مرد می‌گوید: آری، من خدمت‌گزار این مردم هستم!

اسکندر می‌گوید: اگر بخواهم تو را بکشم، چه می‌کنی؟

پیرمرد آرام و خونسرد به او نگاه کرده می‌گوید: خب بکش! خواست خداوند بر این است که به دست تو کشته شوم!
اسکندر می‌گوید: و اگر نکشم؟

پیرمرد می‌گوید: باز هم خواست خداست که بمانم و بار گناهم در این دنیا افزون گردد.

اسکندر سر در گم و متحیّر می‌گوید: ای پیرمرد من تو را نمی‌کشم، ولی شرط دارم.

پیرمرد می‌گوید: اگر می‌خواهی مرا بکش، ولی شرط تو را نمی‌پذیرم.

اسکندر ناچار و کلافه می‌گوید: خیلی خوب، دو سوال دارم، جواب مرا بده و من از اینجا می‌روم.

پیرمرد می گوید: بپرس!

اسکندر می‌پرسد: چرا جلوی هر خانه یک چاله شبیه قبر است؟ علت آن چیست؟

پیرمرد می‌گوید: علتش آن است که هر صبح وقتی هر یک از ما که از خانه بیرون می‌آییم، به خود می‌گوییم: فلانی! عاقبت جای تو در زیر خاک خواهد بود، مراقب باش! مال مردم را نخوری و به ناموس مردم تعدی نکنی و این درس بزرگی برای هر روز ما می‌باشد!

اسکندر می‌پرسد: چرا روی هر سنگ قبر نوشته ده دقیقه، فلانی یک ساعت، یک ماه، زندگی کرد و مرد؟!

پیرمرد جواب می‌دهد: وقتی زمان مرگ هر یک از اهالی فرا می‌رسد، به کنار بستر او می‌رویم و خوب می‌دانیم که در واپسین دم حیات، پرده‌هایی از جلوی چشم انسان برداشته می‌شود و او دیگر در شرایط دروغ گفتن و امثال آن نیست!
از او چند سوال می‌کنیم:
چه علمی آموختی؟ و چه قدر آموختن آن به طول انجامید؟
چه هنری آموختی؟ و چه قدر برای آن عمر صرف کردی؟
برای بهبود معاش و زندگی مردم چه قدر تلاش کردی؟ و چقدر وقت برای آن گذاشتی؟
او که در حال احتضار قرار گرفته است، مثلا" می‌گوید: در تمام عمرم به مدت یک ماه هر روز یک ساعت علم آموختم، یا برای یادگیری هنر یک هفته هر روز یک ساعت تلاش کردم. یا اگر خیر و خوبی کردم، همه در جمع مردم بود و از سر ریا و خودنمایی! ولی یک شبی مقداری نان خریدم و برای همسایه‌ام که می‌دانستم گرسنه است، پنهانی به در خانه‌اش رفتم و خورجین نان را پشت در نهادم و برگشتم!
بعد از آن که آن شخص می‌میرد، مدت زمانی را که به آموختن علم پرداخته، محاسبه کرده و روی سنگ قبرش حک می‌کنیم: ابن یوسف یک ساعت زندگی کرد و مرد!
یا مدت زمانی را که برای آموختن هنر صرف کرده محاسبه، و روی سنگ قبرش حک می‌کنیم: ابن علی هفت ساعت زندگی کرد و مرد و یا برای بهبود زندگی مردم تلاشی را که به انجام رسانده، زمان آن را حساب کرده و حک می‌کنیم: ابن یوسف یک ساعت زندگی کرد و مرد. یعنی، عمر مفید ابن یوسف یک ساعت بود!
بدین‌سان، زندگی ما زمانی نام حقیقی بر خود می‌گیرد که بر سه بستر، علم، هنر، مردم، مصرف شده باشد که باقی همه خسران و ضرر است و نام زندگی آن بر نتوان نهاد!

اسکندر با حیرت و شگفتی شمشیر در نیام می‌کند و به لشکر خود دستور می‌دهد: هیچ‌گونه تعدی به مردم نکنند و به پیرمرد احترام می‌گذارد و شرمناک و متحیر از آن شهر بیرون می‌رود!

راستی فکر می‌کنید؛ اگر چنین قانونی رعایت شود، روی سنگ قبر ما چه خواهند نوشت؟
لحظاتی فکرکنیم... بعد عمر مفید خود را محاسبه کنیم!
 



 

سخـن حکیـمانه از بـزرگان

نویسنده : احمد شاکری | تاریخ : 09:27 بعد از ظهر - 1390/08/13

سخـن حکیـمانه از بـزرگان . . .




1. بزرگترین عیب برای دنیا همین بس که بی‌وفاست. (حضرت علی علیه‌السلام)

۲. آرزو دارم روزی این حقیقت به واقعیت مبدل شود که همه‌ی انسان‌ها برابرند. (مارتین لوتر‌کینگ)

۲. بهتر است روی پای خود بمیری تا روی زانو‌هایت زندگی کنی. (رودی)

۴. بر روی زمین چیزی بزرگتر از انسان نیست و در انسان چیزی بزرگتر از فکر او. (همیلتون)

۵. عمر آنقدر کوتاه است که نمی‌ارزد آدم حقیر و کوچک بماند. (دیزرائیلی)

۶. چیزی ساده تر از بزرگی نیست آری ساده بودن همانا بزرگ بودن است. (امرسون)

۷. به نتیجه رسیدن امور مهم، اغلب به انجام یافتن یا نیافتن امری به ظاهر کوچک بستگی دارد. (چاردینی)

۸. آنکه خود را به امور کوچک سرگرم می‌کند چه بسا که توانایی کارهای بزرگ را ندارد. (لاروشفوکو)

۹. اگر طالب زندگی سالم و بالندگی می باشیم باید به حقیقت عشق بورزیم. (اسکات پک)

۱۰. زندگی بسیار مسحور کننده است فقط باید با عینک مناسبی به آن نگریست. (دوما)

۱۱. دوست داشتن انسان‌ها به معنای دوست داشتن خود به اندازه ی دیگری است. (اسکات پک)

۱۲. عشق یعنی اراده به توسعه خود با دیگری در جهت ارتقای رشد دومی. (اسکات پک)

۱۳. ما دیگران را فقط تا آن قسمت از جاده که خود پیموده‌ایم می‌توانیم هدایت کنیم. (اسکات پک)

۱۴. جهان هر کس به اندازه ی وسعت فکر اوست. (محمد حجازی)

۱۵. هنر، کلید فهم زندگی است. (اسکار وایله)

۱۶. تغییر دهندگان اثر گذار در جهان کسانی هستند که بر خلاف جریان شنا می‌کنند. (والترنیس)

۱۷. اگر زیبایی را آواز سر دهی، حتی در تنهایی بیابان، گوش شنوا خواهی یافت. (خلیل جبران)

۱۸. روند رشد، پیچیده و پر زحمت است و در درازای عمر ادامه دارد. (اسکات پک)

۱۹. در جستجوی نور باش، نور را می‌یابی. (آرنت)

۲۰. برای آنکه کاری امکان‌پذیر گردد دیدگان دیگری لازم است، دیدگانی نو. (یونک)





دسته بندی : حکایت و داستان ,
 

بابا دست و دل باز ! . . .

نویسنده : احمد شاکری | تاریخ : 10:35 بعد از ظهر - 1390/08/12

بابایی دست و دل باز ! . . .

قرص های طلا:همه ما تا به حال بیمار شده ایم و با مصرف قرص و کپسول سلامتی خود را به دست آورده ایم.اما یک فرد ثروتمند به نام توبیاس ونگ تصمیم گرفت تا طعم قرص های طلایی رابچشد.به سفارش او چند کپسول با طلای 24 عیار درست شد.این قرص ها ارزشی برابر با 600 هزار تومان داشتند.
 


 
 
تابوت طلایی:انسان ها به زندگی پس از مرگ اعتقاد دارند و برای آن همه کار میکنند.اما انگار عده ای به دنبال تجملات برای سفر آخرت خود هستند.این تابوت تماما از طلا ساخته شده است و مجهز به یک تلفن هراه نیز میباشد.ارزش آن برابر 40 میلیون تومان است.
 

 

 
 
 
کباب پز طلا:کباب خوردن بسیار لذت بخش است مخصوصا اگر این کباب در کباب پزی از جنس طلا آن هم به قیمت 14 میلیون تومان ساخته شده باشد.

 




ماسکی از طلا:این ماسک در ژاپن طرفداران بسیاری دارد.در این ماسک از یک لایه بسیار نازک طلای 24 عیار استفاده شده است.به گفته سازندگان،این ماسک برای چین و چروک های موجود بر روی پوست مفید است.

 




دسته بندی : دانستنیها ,
 

عاقبت شراکت

نویسنده : احمد شاکری | تاریخ : 09:57 بعد از ظهر - 1390/08/6

اینهم شراکت

جدایی سونی از اریکسون! سونی با قیمت ۱.۴۷میلیارد دلار سهم اریکسون را می خرد


شرکت های سونی و اریکسون ده سال است که به صورت مشترک در قالب مجموعه «سونی اریکسون» تلفن همراه تولید می کنند. اما به نظر می رسد بعد از یک دهه به این نتیجه رسیده اند که بهتر است دیگر به این همکاری ادامه ندهند. به همین خاطر امروز شرکت سونی اعلام کرد که قرار شده ۵۰ درصد سهم اریکسون در این شراکت را به قیمت ۱.۴۷ میلیارد دلار خریداری کند. با این خرید علاوه بر تکنولوژی و کارخانجات تولید موبایل سونی اریکسون، ۵ گروه از پتنت ها و حق امتیازهای مهم ثبت شده هم، از این پس متعلق به سونی خواهند بود.

این حرکت سونی نشان می دهد که این شرکت قویا می خواهد یک گام جدید و مهم در بازار تلفن های هوشمند بردارد و عقب ماندگی هایش را در این قسمت جبران کند. از این پس در کنار تبلت ها، دستگاه های بازی و لپ تاپ های سونی، دوباره شاهد موبایل های هوشمند سونی در سبد محصولات این شرکت خواهیم بود.


البته دو شرکت تا پایان سال ۲۰۱۱ در قالب «سونی اریکسون» به فعالیت خود ادامه می دهند و در حال بررسی شیوه و روال کاری جداشدن از ابتدای سال ۲۰۱۲ هستند.


هانس وستبرگ رئیس اریکسون می گوید:

ده سال پیش که این دو شرکت با هم ادغام شدند، دانش مشتری مداری سونی و تجربه تکنولوژی ارتباطی اریکسون به هم پیوست تا این ترکیب عالی، توسعه و آینده تلفن ها را راهبری کند. امروز ما در یک گام منطقی و همپا با سونی تصمیم گرفتیم که آنها سهام سونی اریکسون را در اختیار بگیرند و آن را تبدیل به بخشی از دامنه وسیع ابزارهای کاربری شان کنند. ما هم، اکنون تمرکزمان را بیش از قبل بر روی ممکن ساختن ارتباط میان تمامی ابزارها می گذاریم. از قدرت بخش توسعه و تحقیق و گروه رهبری صنعتی مان، به همراه امکانات موجود بهره می گیریم و تلاش می کنیم تا دنیایی به معنای واقعی کلمه متصل به هم ایجاد کنیم


 

آقا و خانم قدر لحظات زندگیت .......

نویسنده : احمد شاکری | تاریخ : 10:54 بعد از ظهر - 1390/08/5



مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند.آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.


زن جوان: یواش تر برو، من می ترسم.
مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره.
زن جوان: خواهش میکنم ، من خیلی می ترسم.
مرد جوان: خوب، اما اول باید بگی که دوستم داری.
زن جوان: دوستت دارم، حالا میشه یواش تر برونی.
مرد جوان: منو محکم بگیر.
زن جوان: خوب حالا میشه یواش تر بری.
مرد جوان: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری، آخه نمیتونم راحت برونم، اذیتم میکنه.

روز بعد ، واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود: برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید. در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت. مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود. پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند. دمی می آید و بازدمی میرود. اما زندگی غیر از این است و ارزش آن در لحظاتی تجلی می یابد که نفس آدمی را می برد.



 
 
 
 

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات