I Here For U & 4 Ever Afther

پارسی بگو

نویسنده : mehdi mohajer | تاریخ : 06:32 بعد از ظهر - 1390/11/27

سلام بچه ها . . .

من الان خونه رفیقم مملی هستیم و همی باید گفت که این بابا خیلی عشق ادبیات فارسیه و عشق دستور سهوی و نحویه
املا منو نمی دونم دوست داشتید یا نه ولی PDF پایین رو دانلود کنید
 کلمه هاش برای خنده هم که شده خوبه . . . .







دسته بندی : دانلودیجات . . . , ادبیات ،احساس و مطالب عشقولانه ,
 

منم زیبا

نویسنده : mehdi mohajer | تاریخ : 08:18 قبل از ظهر - 1390/07/22

منم زیبا




منم زیبا

که زیبا بنده ام را دوست میدارم

تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید

ترا در بیکران دنیای تنهایان

رهایت من نخواهم کرد

رها کن غیر من را آشتی کن با خدای خود

تو غیر از من چه میجویی؟

تو با هر کس به غیر از من چه میگویی؟

تو راه بندگی طی کن عزیزا من خدایی خوب میدانم

تو دعوت کن مرا با خود به اشکی .یا خدایی میهمانم کن

که من چشمان اشک الوده ات را دوست میدارم

طلب کن خالق خود را.بجو مارا تو خواهی یافت

که عاشق میشوی بر ما و عاشق میشوم بر تو که

وصل عاشق و معشوق هم،اهسته میگویم، خدایی عالمی دارد

تویی زیباتر از خورشید زیبایم.تویی والاترین مهمان دنیایم.

که دنیا بی تو چیزی چون تورا کم داشت

وقتی تو را من افریدم بر خودم احسنت میگفتم

مگر ایا کسی هم با خدایش قهر میگردد؟

هزاران توبه ات را گرچه بشکستی.ببینم من تورا از درگهم راندم؟

که میترساندت از من؟رها کن ان خدای دور

آن نامهربان معبود.آن مخلوق خود را

این منم پروردگار مهربانت.خالقت.اینک صدایم کن مرا.با قطره اشکی

به پیش اور دو دست خالی خودرا. با زبان بسته ات کاری ندارم

لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم

غریب این زمین خاکی ام.آیا عزیزم حاجتی داری؟

بگو جز من کس دیگر نمیفهمد.به نجوایی صدایم کن.بدان اغوش من باز است

قسم بر عاشقان پاک با ایمان

قسم بر اسبهای خسته در میدان

تو را در بهترین اوقات اوردم

قسم بر عصر روشن ، تکیه کن بر من

قسم بر روز، هنگامی که عالم را بگیرد نور

قسم بر اختران روشن اما دور، رهایت من نخواهم کرد

برای درک اغوشم,شروع کن,یک قدم با تو

تمام گامهای مانده اش با من

تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید

ترا در بیکران دنیای تنهایان.رهایت من نخواهم کرد

 

سهراب سپهری



دسته بندی : ادبیات ،احساس و مطالب عشقولانه ,
 

یادمان باشد که . . .

نویسنده : mehdi mohajer | تاریخ : 07:27 بعد از ظهر - 1390/06/24


یادمان باشد که . . .



 همیشه ذره ای حقیقت پشت هر "فقط یه شوخی بود"


 کمی کنجکاوی پشت "همینطوری پرسیدم"


قدری احساسات پشت "به من چه اصلا"


مقداری خرد پشت "چه میدونم"


واندکی درد پشت "اشکالی نداره" وجود دارد

(Mohajer4ever : این ها رو یادت نره بچه . . .)

یادمان باشد که : او که زیر سایه ی دیگری راه می رود ، خودش سایه ای ندارد .

یادمان باشد که : هرروز باید تمرین کرد دل کندن از زندگی را .

یادمان باشد که : زخم نیست آنچه درد می آورد ، عفونت است .

یادمان باشد که :در حرکت همیشه افق های تازه هست .




دسته بندی : ادبیات ،احساس و مطالب عشقولانه ,
 

"آخرین نامه یک فاحشه"

نویسنده : mehdi mohajer | تاریخ : 10:48 قبل از ظهر - 1390/05/18

"آخرین نامه یک فاحشه" . . .

ولی به نظر من این به توهمات یه فوق لیسانس ادبیات می خوره تا یه جن . .

شش ماه تمام است که در کوچه و پس کوچه ها ویرانم .این نامه انعکاس واپسین طپش قلب محنت بار یکی از هزاران زن بیگناه است که اجتماع ، در ظلمت شب احتیاج ، کلمه شرافت را از قاموس زندگیش ربوده است .

این نامه آخرین نامه یک فاحشه است

کاش نامه رسان هرگز این نامه را به مادر این زن تیره بخت نمی رساند....

مادر جان ! این آخرین نامه ایست که از یکوجبی گور زندگی واژگون بخت خود  برای تو می نویسم ..

فاصله من فاصله پیکر درهم شکسته من با گور بی نام و نشانی که در انتظار من است یکوجب بیش نیست ..

این نامه ، هذیان سرسام آور رویای وحشتناکی است که در قاموس خانواده های بدبخت نام مستعارش زندگیست ..

مادر جان ! شاید آخرین کلمه ی این نامه ، به منزله نقطه ی سیاهی باشد بر آخرین جمله داستان غم انگیز زندگی از یاد رفته دخترت.......

خدا میداند که در واپسین لحظات عمرچقدر دلم می خواست پیش تو باشم...و پس از سه سال جان کندن تدریجی ، هم آغوش با سوداگران ور شکست شهوت در بستر خون آلود هوسهای مست و تک نفسهای ننگ و بد نامی وفراموشی جام زهر آلودم را در آغوش پر محنت تو با دست تو به مرگ می سپردم ...

افسوس که تو اینجا نیستی ... نه تنها تو ، هیچ کس اینجا نیست... جز این پیکر در هم شکسته ام و پیر مردی رنجور ، که با در یافت بیست ریالی ( بیست ریالی که کار مزد آخرین هم آغوشی من است ) نامه ای را که اکنون میخوانی بجای من ، برای تو بنویسد ...

مادر جان می دانم که با خواندن این نامه ، بخاطر بخت سیاهی که دخترت داشت تا حد جنون خواهی گریست ...

گریه کن مادر ! ....بگذار اشکهای تو سیل بنیان کن بنای شرافت کاذبی باشد که در این دنیای دون ، منهای پول پشتوانه زندگی هیچ تیره بختی نیست ....

دختر تو مادر ، دارد همین حالا ، پای دیواری سینه شکسته در کمال ناکامی و بد نامی    می میرد .... ای کاش دختر در به در تو که من بدبخت باشم ، می توانست با مرگ خود انتقام شیر حلالت را از زندگی حرامی که داشت بگیرد ...

مادر جان ! خواهش میکنم اجازه بدهی قبل از مرگ هر چه درد بیدرمان در پهنه این دل ماتمزده ام دارم ، به صورت قطره های سرگردان مشتی سرشک دیده گم کرده ، به دامان محبت بار تو بسپارم ....

میدانم هرگز باور نمی کردی اینچنین نامه ای به دست تو برسد ؛ تو بر حسب نامه های گذشته من  ، دخترت را زنی نجیب می دانستی که شرافتمندانه ، دور از خانه و کاشانه ، نان مادر ستمدیده و خواهر یتیمش را به دست می آورد ... چگونه بگویم مادر ؟!.... که ازبخت من بدخت ، در عصری به دنیا آمده ام که " شرافت " به طوررقت انگیزی بازارش کساد است

می دانی یعنی چه ؟ مادر همه هر چه تا کنون بتو نوشته ام دروغ محض بوده است .... دروغ محض .... اما اجتناب ناپذیر

خدا می داند که هیچ دلم نمی خواست دل شکسته ات را ،  بار دیگر بشکنم ... همه ی آن نامه را ده روز دیگر که مصادف با بیست و چهارمین سال تولد من  که در حقیقت بیست و چهارمین سال تولد یک بد بختی بیزوال است ، بسوزان .... و خاکستر سردشان را لابلای بستر پاره پاره من که مات و دست نخورده و بی صاحب در کنج کلبه ی فقیرمان افتاده است ، دفن کن ... بگذار خاکستر آن نامه ها لاشه افتخار من باشد .... افتخار اینکه حد اقل آنقدر تو را عزیز می داشتم که تا وا پسین لحظات مرگ نگذاشتم حتی در تصویر بیچارگی من ، شریک باشی ....

مادر جان ! در تمام این مدت سه سالی که مرا با این قبرستان بی سرپوش آرزوها و آمال انسانی ، این آخرین ایستگاه امید بیکاران خانه به دوش شهرستانی ، این تهران خراب شده ، روانه کردی ، بر حسب راه نکبت باری که این اجتماع هرزه پیش پای زندگی غریب من گذاشت من یکی از بی پناه ترین و بیگناه ترین گناهکاران روزگار بوده ام

افسوس !... هزار افسوس که ضربان نامرتب فرصت نمی دهد ، تا آنجا که می خواستم جزئیات گذشته و اندوهبارم را برایت شرح دهم ...

همانقدر باید بگویم که زندگی بسرنوشتی اینقدر دردناک ، دچارم کرد ، سه سال تمام ، شب و روز کار من پاسخ دادن به تمنای هرزه مشتی نامرد بود که در ازای پولی ناچیز ، همه مستی ها ، پستی ها ، و رذالتهای خود را وحشیانه در لذت زاییده از پیکر خسته و تب آلود من ، خلا صه کردند

آه ، خداوندا ! چه سرنوشت وحشتناکی !

در عرض این سه سال ، سر تا سر آرزوهای من ، اشکها و اشکهای پنهانی من ، بازیچه ی خنده ها ، محبتها و پایکوبی های ساختگی بود ....

در عرض این مدت هرگز فرصت اینکه چند دقیقه از ته دل به خاطرسیه روزی خودم اشک بریزم نداشتم ....

تنها یکبار ، تقریبا شش ماه پیش بود که در کشمکش یک درد جانکاه صمیمانه  خندیدم ... اما  ، بخدا ، مادر ، اگر بدانی این خنده تصادفی را چقدر وحشیانه در لرزش لبانم شکستند ... آخ اگر بدانی ....

آری ، مادر جان شش ماه پیش در همان خانه ای که آشیانه حراج تدریجی ناموس محتاج من بود ، صاحب فرزندی شدم ...

از چه پدری ؟ از چند پدر؟ اینها را هیچ نمی دانم ... اما آنچه مسلم بود ، خدا برای نخستین بار بزرگترین نعمتها را نعمت مادر بودن را به من ارزانی کرد ...

شبی که دخترم به دنیا آمد تا صبح از خوشحالی خوابم نبرد .... برای چند ساعت همه دردها ، در به دریها ، گرفتاریها را فراموش کرده بودم ....

احساس می کردم زنی نجیبم و در خانه ای محقر و آبرومند برای شوهر مهربانم طفلی زیبا به دنیا آورده ام ... وفردا صبح پدرش از دیدن او ....

آخ مادر چه می گویم ؟! چه می خواهم بگویم ؟!

آه ، ای آرزوهای خام ... ای آرزوهای ناکام !

مادر جان اگر بدانی فردای آنشب چه بر سرم آوردند ؟!

رییس آن خانه نفرین شده بچه ام را از دستم گرفت ... به زور گرفت....قدرت اینکه از جا تکان بخورم نداشتم .... هر چه فریاد کردم  ماما ! ماما ! فریادم در دل سنگش موثر واقع نشد

آخ مادر ...ببین سرنوشت کار انسان را به کجا میکشاند ... که در خانه ای چنین رسوا ، به زنی که رییس خانه است ، باید " ماما " گفت ... آخ بیچاره مادرم ....

 باری بچه ام را از آغوشم بیرون کشیدند... بردند ...هنگامی که برای آخرین بار نگاهم به قیافه معصوم طفل بیگناه افتاد ، مثل اینکه با یک نگاه سرگردان ازمن پرسید : چرا ؟؟؟

دختر م را بردن و بر حسب قوانین حاکم بر اینچنین خانه ها او را در خلوت محض به خاک سپردند .

چه می دانم شاید این حکمت خدا بود ... شاید خدا فکر کرده بود که مردنش بهتراز ماندنش است ، دنیایی که سرنوشت دختر زن نجییبی چون تو را به اینجا می کشاند چه سر نوشتی میتوانست نصیب دختر یک فا حشه بدبخت کند ؟!

پس از دخترم مرا هم از خانه بیرون کردند ... از کارافتاده بودم ؛ درد فقدان بچه کمر هستی مرا شکسته بود .

مادر جان ... تصادفی نیست که شش ماه است نزد تو خجلم و نتوانسته ام مقرری  ماهانه برایت بفرستم .

به خدا مادر ، در عرض این شش ماه در آمدم حتی آنقدر نبوده که یک شب با شکم سیر بخواب روم ....

چه خواب ؟ چه شکم ؟ چه بد بختی؟ شش ماه تمام است که در کوچه و پس کوچه ها ویلانم ...در عرض این شش ماه به صد جور مرض استخوانسوز گفتار شدم ...

دیگر نمی توانم حرف بزنم ، بغض دارد خفه ام میکند ، بغض نیست ، مرگ است ! مرگ در کار تحویل گرفتن پس مانده ی جان من است !

خدا حافظ مادر

شیرت را حلال کن ، به خواهر کوچکم هرگز نگو که خواهر نگون بختش چطور زندگی کرد  ، و چه طور مرد ؛ نه - مادر جان نگو .

 مخزن : زیبا




دسته بندی : ادبیات ،احساس و مطالب عشقولانه ,
 

چشمانش

نویسنده : mehdi mohajer | تاریخ : 12:01 بعد از ظهر - 1390/05/16

چشمانش . . .

چه نگاه ثابتی داشت آن زن.

آن زن که با روزمره گی بساط چهار خانه ی صبحانه را روی زمین پهن کرد ، البته قبل

از آن زمین را سنجیده بود تا مبادا بدن مردش آسیب ببیند یا خدای نکرده صبحانه ی

ایشان به دلشان ننشیند.

آب در نهر باریک کنارشان جاری بود و زندگی هم در فلاسک چای آنان جاری .

در سکوت نان را با دستان لرزانش با انبوهی از پنیر و احتمالا” گردو پر می کند و لیوان‌های

یکبار مصرف چای را وسط سفره شان پهن می کندو با چشمانی ساکت ،چشمانی که از

پس قرنها خستگی و نگرانی چند لحظه ایی فرصت مسکوت شدن را پیدا کرده شروع به

جویدن محتویات درون دهانش می کند.

و اما داستان این دهان : دهانی که می جنبد اما با ترس ، می جنبد اما با حجب و حیایی

که با آموخته هایش همخوانی دارد حجب هیایی که هیچ وقت اجازه نداشته لب بگشاید تا

از سکوهای پر زدنش اوج بگیرد و از این خاک غریب دور شود تا به سمت رویاهای کودکانه اش

پرواز کند.

هر از گاهی ماشین وار دستی به چارقد سرش می کشد تا از سفت بودن آن اطمینان خاطر

پیدا کند بعد لقمه ها را پایین می دهد.

آه چه تراژدیی هماهنگیی … صدای خفه ی آ ب که با سنگهای کف نهر می رقصد و هیاهوی

کودکان مدرسه ایی که با سرعت مسیر کوه را می پیمایند ، و خزه های لای درختان سال

خورده و آواز باد که نعره های اجساد متحرک در فضای مه آلود شهر را با خود به هوا می برد…

چه کسی می تواند این یک جفت چشم ساکت خیره به هیچ را ببیند و احساس غم ونا امیدی

از جنسیت او نکند؟ چه کسی؟

در پس این حدقه های مه آلود داستان روزهای سختی است که او از آینده ی کلیشه ایی و

کاملا ” قابل پیش بینی شده اش می خواند… هر روز و هر روز این سناریو تکراریست بی هیج بند

اضافه یا کم و او هیچ حق سرپیچی از فرامین نوشته شده از قبل از تولد خود را ندارد چرا که هر

روز و هر ساعت همان نقش همیشگی را در صحنه ی زندگی بازی می کند.

مبحوس و بال شکست ،( چرا که بالهایش را شکسته اند از همان ابتدای تولد که جنسیتش معلوم

شد تا مبادا هوس پرواز به ذهنش خطور نکند) به هیچ خیره است !

می دانی به هیچ خیره بودن یعنی چه؟

یعنی سایر صداها و رنگها و نگاهها تنها مشتی سایه در محیط خفقان است.

اما من می دانم …

چرا که من هم بارها و بارها به مغناطیس دلشوره آور هیچ خیره بوده ام.





دسته بندی : ادبیات ،احساس و مطالب عشقولانه ,
 

دوزخ . . .

نویسنده : mehdi mohajer | تاریخ : 08:36 قبل از ظهر - 1390/05/8

دوزخ . . .

 

      

داد درویشی از سر تمحید

سر قلیان خویش را به مرید

گفت كه از دوزخ ای نكو كردار

قدری آتش بروی آن بگذار

بگرفت و ببرد و باز آورد

عقد گوهر زه درج غاز آورد

گفت كه در دوزخ، هر چه گردیدم

دركات جهیل را دیدم

آتش و هیزم و زغال نبود

اخگری بهر اشتعال نبود

هیچ كس آتشی نمی افروخت

ز آتش خویش هر كسی می سوخت



دسته بندی : ادبیات ،احساس و مطالب عشقولانه ,
 
 
صفحات سایت: [ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ]
 
 

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات